عمرم را میگویم

میرود و من در غفلت

می جهد و من در تاریکی

می رهد و من در بند نفس

نفس را می گویم

وسوسه می کند و من بله قربان گو

لباس غرور می دهد و من بر تن میکنم

زمان را وسیع نشان میدهد و من هم میخوابم

فرصت را میگویم

از دست میرود و من غصه میخورم

به دست می آید و من غفلت میکنم

در غصه قبلی و قصه بعدی وا میمانم از کنونی اش

به کجا چنین شتابان...